در حدود پنج سال پیش دچار بیماری سختی شد طوری که پزشکان از درمانم عاجز شدند ...پساز طی این مدت انقدردرد میکشیدم که شب وروز نداشتم .دیگر صبر وقرارم تمام شده بود .تا این که با بند بند وجودم وبا ریسمان شور واشتیاق نگاه او را دیدم وقتیکه مستقیم ب فقط به سوی او نگاه کردم انگاه بود که راه را پیدا کردم هم ان راهی که سالها با اشک چشم به دنبالش می گشتم
گر سر فرعون را درد بدی وبلا لاف خدائی کجا در دهدی ان عنود
در این صورت به خوبی می توانیم که درمان بیماری ها تنها راه نجات و رهائی انسان سر گشته نیست واو به چیزی فرا تر از درمان نیاز دارد عاملی که بتوتاند باعث تحول او شده واو رااز دست خویش نجات دهد تحولی مثب به سوی کمال و بدون چنین تحولی انسان همواره در فلاکت به سر خواهد برد
در این دیدگاه متوجه شدم درمان صرفا وسیلهای ایت برای ایجاد تحول در بیمار ودرمانگر .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:54  توسط عزیزمحمدی
|
در کشاکش امواج زیبای شور و اشتیاق نیرویی وصف نا پذیر تمام وجودم را در خودمیکشد گویی در رقصی اسمانی سرا پا لبریز از احساس وعاشق گذر لحظات را به تماشا نشسته ام انچه میبینم تذت است و درک درانی ولحظه ایمملو ار شعفی غیر این جهانی وسیع و گسترده به اندازه درک تمام دنیا با نیرویی جاودانی وبیاد ماندنی ....میتوان هر لحظه ای نوشید از می درک احساسی نو وبیاد ماندنی وهر لحظه در دنیایی پر از ستاره زیست در میان هزاران خار وزشتی .............اصلا زیبایی در دل زشتیست بودن در نبودن وعشق در همین زمین است .در کنار دشتی از گل وخار .سلام بر همه احساسات پر از شور وهیجان اسمانی ی ی ی ی ی ی ی ی و زمینی ی ی ی ی ی ی
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بتر س از خطر گمراهی
تا فرصتی واحساسی دیگر.......
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:35  توسط عزیزمحمدی
|